تبليغاتX
گمشده

می نویسم

سر فرصت می نویسم

قول می دم

نوشته شده توسط کاملیا در یکشنبه هشتم آذر 1388 ساعت 6:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |
تا الان صد دفعه نطرم رو عوض کردم که برم یا نرم

نمی دونم اگه آرایشگاه نرم و به خودم نرم تو عروسی رام می دن یا نه!!!

...

دلم شکسته، خیلی ...

نوشته شده توسط کاملیا در چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 10:14 بعد از ظهر | لینک ثابت |

این مهمان ناخونده ماهیانه عجیب ازار می دهد ...

ای بابا ...

نمی دونم کدوم رو انجام دادم کدوم مونده ...

باید رفت تا انتهای خط زندگی ...

بدیش اینه که نمی تونم نسبت به مشکلات آدمای اطرافم بی تفاوت باشم، دلم نمی خواد گوش کسی بشم یا داخل مشکلاتش ولی اگه شدم نهایت سعیم رو می کنم به هبهترین و منطقی ترین روش حلش کنم براش یا راههای خوبی رو پیش پاش بذارم ...

شاید یه روزی این خط مشی رو تو زندگیم عوض کردم خدا می دونه ...

تا بعد ...

نوشته شده توسط کاملیا در سه شنبه سوم آذر 1388 ساعت 9:38 بعد از ظهر | لینک ثابت |

خوب ...

بنویسم ننویسم ...

قضیه سر آگهی دادن برا عشقه ...

خوب قضیه اش پیچیدس ...

من گوش خوبی می شم گاهی وقتا ...

و گاهی هم خوب راهنمایی می کنم ...

اما اینجا کم آوردم ...

گفت برم آگهی بدم ... جوابی نداشتم ...

نوشته شده توسط کاملیا در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 8:33 بعد از ظهر | لینک ثابت |

دکتر جرجیس اومد و رفت و 10 تا 12 جلسه اینتنسیو برگزار شد!!!

یه روز به من زنگ زدن و گفتن فرداش باید بری سوریه و من خوشحال گفتم یه روزه می رم و اونا هم بلیط گیر آوردن برام و یه روزه رفتم دمشق و بعدش حمص و بعد دمشق و 8 ساعت یکسره جلسه فنی و کنفرانس تلفنی با ایران.

با معده درد ناشی از نخوردن نهار و شام 5 روزه اشکریزان بدون اینکه بتونم از بلیط بیزینسم لذت ببرم برگشتم ایران.

چرا نهار نخوردم؟ پاسخ: چون هر روز بعد از کلاس با بچه های گروه جدید جلسه داشتیم و ...

من گروه دار شدم ...

برای دکتر هارتمن یه کارت گت ول سون فرستادم، البته از طریق دکتر جرجیس.

بر و بچه های کلاس زبان می گن زبان من پیشرفت صعودی داشته!!! ولی وقتی خودم و با بچه های دانشگاه مقایسه می کنم می بینم هیچی نیستم.

مهندس می گن من هم نهار نمی خورم، هم استرس کار رو دارم پس معده من درد می گیره و مال همکلاسیهام نه!!!

فرم پری کوالیفیکیشن کویت و اساینمنت اولدکتر جرجیس باید شوت بشن.

راستی تایپ با کیبرد عربی این لپ تاپ عذاب علیمه.

لپ تاپم هم بلوتوثش کار نمی کنه و سوزن صدای اول بالا اومدن ویندوزش هم گیر داره، باید ببرمش گارانتیش.

تا بعد...

نوشته شده توسط کاملیا در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 7:6 قبل از ظهر | لینک ثابت |

رفتم و اومدم ...

از دوشنبه به بعد خلوت می شم یعنی امیدوارم ...

نوشته شده توسط کاملیا در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 8:8 بعد از ظهر | لینک ثابت |

من الان فرودگاه امام هستم و دارم یه روزه می رم سوریه!!!

!!!

نوشته شده توسط کاملیا در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 7:24 بعد از ظهر | لینک ثابت |

اگه از پا نیوفتادم مینویسم ...

نوشته شده توسط کاملیا در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 ساعت 7:3 قبل از ظهر | لینک ثابت |

دوستم که الان دو سالیه رفته آمریکا برای اینکه پی اچ دی بگیره، گفت مشکل من تنهاییه!!!

حالا بگردیم و پرتقال فروش رو پیدا کنیم!!!

نوشته شده توسط کاملیا در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 8:48 قبل از ظهر | لینک ثابت |

دیگه برام مهم نیست، نشد که نشد ...

سعیم رو کردم ولی انگاری نمی شه ...

مثل همیشه توکل به خود خدا ...

مامان می گن شاید این خانوما تیز هوشانی بودن و از بس رقابت کردن کار گروهی نمی دونن ...

به هر حال، اینم یه جورشه، من تا جایی می تونم همکاری می کنم، ...

می خوام حالا که به اندازه کافی حرص خوردم و تلاش کردم، دور بشینم ببینم چی می شه!!!

خوب گروهشونو عوض کنن به من چه!!!

اگه من بدون گروه بمونم مشکل دکتر پیمانکاره، نه من!!!

توکل به خدا ...

مهندس می گه هفته دیگه با مدیران برم سوریه، مهندس به خدا من کلاس دارم و 4 روز یعنی همه کورس این استاد جدید ...

سقز و سنندج هم که نرفتم مهندس ناراحت شدن!!!

خوب روطگار همینه ...

توکل به خدا ... (سومین باره، می دونم)

نوشته شده توسط کاملیا در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 4:48 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
business articles