می نویسم
سر فرصت می نویسم
قول می دم
نمی دونم اگه آرایشگاه نرم و به خودم نرم تو عروسی رام می دن یا نه!!!
...
دلم شکسته، خیلی ...
این مهمان ناخونده ماهیانه عجیب ازار می دهد ...
ای بابا ...
نمی دونم کدوم رو انجام دادم کدوم مونده ...
باید رفت تا انتهای خط زندگی ...
بدیش اینه که نمی تونم نسبت به مشکلات آدمای اطرافم بی تفاوت باشم، دلم نمی خواد گوش کسی بشم یا داخل مشکلاتش ولی اگه شدم نهایت سعیم رو می کنم به هبهترین و منطقی ترین روش حلش کنم براش یا راههای خوبی رو پیش پاش بذارم ...
شاید یه روزی این خط مشی رو تو زندگیم عوض کردم خدا می دونه ...
تا بعد ...
خوب ...
بنویسم ننویسم ...
قضیه سر آگهی دادن برا عشقه ...
خوب قضیه اش پیچیدس ...
من گوش خوبی می شم گاهی وقتا ...
و گاهی هم خوب راهنمایی می کنم ...
اما اینجا کم آوردم ...
گفت برم آگهی بدم ... جوابی نداشتم ...
دکتر جرجیس اومد و رفت و 10 تا 12 جلسه اینتنسیو برگزار شد!!!
یه روز به من زنگ زدن و گفتن فرداش باید بری سوریه و من خوشحال گفتم یه روزه می رم و اونا هم بلیط گیر آوردن برام و یه روزه رفتم دمشق و بعدش حمص و بعد دمشق و 8 ساعت یکسره جلسه فنی و کنفرانس تلفنی با ایران.
با معده درد ناشی از نخوردن نهار و شام 5 روزه اشکریزان بدون اینکه بتونم از بلیط بیزینسم لذت ببرم برگشتم ایران.
چرا نهار نخوردم؟ پاسخ: چون هر روز بعد از کلاس با بچه های گروه جدید جلسه داشتیم و ...
من گروه دار شدم ...
برای دکتر هارتمن یه کارت گت ول سون فرستادم، البته از طریق دکتر جرجیس.
بر و بچه های کلاس زبان می گن زبان من پیشرفت صعودی داشته!!! ولی وقتی خودم و با بچه های دانشگاه مقایسه می کنم می بینم هیچی نیستم.
مهندس می گن من هم نهار نمی خورم، هم استرس کار رو دارم پس معده من درد می گیره و مال همکلاسیهام نه!!!
فرم پری کوالیفیکیشن کویت و اساینمنت اولدکتر جرجیس باید شوت بشن.
راستی تایپ با کیبرد عربی این لپ تاپ عذاب علیمه.
لپ تاپم هم بلوتوثش کار نمی کنه و سوزن صدای اول بالا اومدن ویندوزش هم گیر داره، باید ببرمش گارانتیش.
تا بعد...
رفتم و اومدم ...
از دوشنبه به بعد خلوت می شم یعنی امیدوارم ...
من الان فرودگاه امام هستم و دارم یه روزه می رم سوریه!!!
!!!
اگه از پا نیوفتادم مینویسم ...
دوستم که الان دو سالیه رفته آمریکا برای اینکه پی اچ دی بگیره، گفت مشکل من تنهاییه!!!
حالا بگردیم و پرتقال فروش رو پیدا کنیم!!!
دیگه برام مهم نیست، نشد که نشد ...
سعیم رو کردم ولی انگاری نمی شه ...
مثل همیشه توکل به خود خدا ...
مامان می گن شاید این خانوما تیز هوشانی بودن و از بس رقابت کردن کار گروهی نمی دونن ...
به هر حال، اینم یه جورشه، من تا جایی می تونم همکاری می کنم، ...
می خوام حالا که به اندازه کافی حرص خوردم و تلاش کردم، دور بشینم ببینم چی می شه!!!
خوب گروهشونو عوض کنن به من چه!!!
اگه من بدون گروه بمونم مشکل دکتر پیمانکاره، نه من!!!
توکل به خدا ...
مهندس می گه هفته دیگه با مدیران برم سوریه، مهندس به خدا من کلاس دارم و 4 روز یعنی همه کورس این استاد جدید ...
سقز و سنندج هم که نرفتم مهندس ناراحت شدن!!!
خوب روطگار همینه ...
توکل به خدا ... (سومین باره، می دونم)
