من کی هستم؟
چی کارم؟
مهندسم؟ (حس حماقت دارم که اصلن چرا اینهمه درس خوندم؟!!! اصلن چرا منم مثل باقی هم سن و سالام نزدم به رگ بی خیالی و از گذر عمر لذت نبردم؟؟؟)
نه به خدا!!!
فقط کار از رو زمین جمع می کنم، حالا هر کاری باشه!!!
می خواستم تا زمان اپلای اینجا کار کنم ولی این اپلای هم به تعویق افتاد!!!
لعنت به نیاز به بیمه از طرف کارفرما!!! و هر چی سابقه جمع کردن اینطوری با مشقت ...، اونم بیربط که تمام اعتماد به نفس آدم رو له می کنه می ره!!!
استاد جرجیس دو روز تاخیر داره!!!
هورااا!!!
ازم خواستن سی دی آر هامو دوباره بفرستم و مدرک فوقم هم می خوان!!!
می ترسم...
دیشب تمام شب کابوس دیدم و تب داشتم، الان بهترم.
به خودم می گم نمی خواد نگران باشی، همه چی خوب پیش می ره، خدا بزرگه...
امروز تمام مدت تو خونه بودم که مثلن استراحت کرده باشم.
امروز به زور بهم فهمونده شد که دختر مدیرعامل دوست پسر داره و آقای سانتافه هم دو تا دوست دختر، پس منطقن ایندو می تونن خواهر برادر باشن!!!
خدایی در عجبم چرا این چغله ها این موضوع براشون مهم شده که من بدونم که چی کارن!!!
منم نامردی نکردم و دو تا پست انسانیت گمشده و خواهر من ویولت عزیزم رو دادم خوندن!!!
به هر حال، امروز سر کار رفتم ولی تب داشتم و بیحال و بیحوصله و در حال موت بودم.
احساس خوبه هنوز در وجودمه و خدا رو به خاطرش شکر می کنم...
می گما کاش همه به هم دیگه مثل دو تا انسان نگاه می کردن، تحت هر شرایطی ...
دیشب بارون تندی می بارید و من زیر همون بارون برگشتم خونه!!!
اینجا بود که فهمیدم گاهی ماشین داشتن چقدر خوبه!!!
ای بابا، ای بابا روزگار ...
امان از این شرکتهای کوچیک خصوصی و بساطهای کوچولوی صمیمیت و مرامشون...
آخه مگه می شه دو تا آدم نامحرم خواهر برادر باشن!!!
من که باور نمی کنم و به نظرم همش بهانس برای محبت بیش از اندازه بهم با مجوز عرفی ...
با اینکه با تمام وجودم نگرانم، اما ته دلم همون حس اطمینان و آرامش موج می زنه ...
خدایی حس می کنم شاید نتونم این دوره رو ادامه بدم، سرما خوردگیه تو وجودمه و دلم خواب می خواد دیشب هم ۵ ساعت خوابیدم و این در حالی که خواب معمول من ۷ تا ۹ ساعته!!!
امروز هم اول رفتم دنبال کار دانشگاه پیام نور دوست خوب مشهدیم و از این ساختمون به اون ساختمون و از این طبقه به اون طبقه ...
بعدش اومدم شرکت و از اونجا جلسه درباره مخازن و جک هیدرولیکی و ری ومپ اونا تو کویت، خلاصه رفتم بانک و دست چک قدیمیم رو عوض کردم با یدونه از این تکنولوژی دارها و بعد با مترو و اتوبوس خودم رو زیر بارون رسوندم شرکت!!!
خواستم مثلا پیاده روی کرده باشم، اونم با تن تبدار و هوای بارونی ...
همه اینا رو گفتم که بگم همین روزا جواب اسسم می آد و من دلم شور اونو زیاد می زنه و بابا هم گیر داده این دو و نیم میلیون پول رو که برای اپلای کنار گذاشتم، برای چی می خوام!!!
تا بعد ...
امروز رفتم شرکت و بعدش هم دانشگاه و از اونجا رفتیم کتابابون رو از صحافی گرفتیم و من کتاب جدید دادم برای صحافی و از اونجا رفتیم دکتر که گفت من فقط یه سرماخوردگی ساده دارم!!! و اینروزا همه ترسیدن و زودی می آن دکتر ...
نمره گروهیمون رو داد، گروه ما از همه بایین تر شد!!! خوب تک تک همه خوب بودیم ولی کار گروهیمون ضعیف بوده!!!
برم سراغ مقاله دکتر هارتمن که می گه خانوما مدیرای موفقی می شن...
تا بعد ...
صبورتر شدم، عجیبه، نه!!!
یه چیزی رو خیلی خوب فهمیدم و اون اینه که آقایون جوون به سمت دخترایی که به خودشون می رسن جلب می شن!!! (حالا چه جوری فهمیدم بماند (آیکون لبخند بدجنسی))
اعتماد به نفسم کمرنگ شده و ترسم بیشتر...
شاید با این وضعیتی که دارم بهتر بود این وام رو نگیرم...
التماس دعا
اول این بانک بعدش اون یکی و بعد آخری، از اونجا هم شرکت و دانشگاه و کلاس زبان ...
دلم نمی خواد از خونه برم بیرون ...
(آیکون تنبلی)
