تبليغاتX
گمشده

صبح روز شنبه 6 صبح از خواب بلند می شی و با عجله کاراتو می کنی، ناگهان سر بلند می کنی که ای داد ساعت 8 گذشته و از خونه می زنی بیرون!!!

در می زنی، کسی درب رو باز نمی کنه ولی بخاطر لطف یه همسایه در باز می شه و می ری تو راهرو!!! تازه می فهمی که کلید یک نسخش کامبوجه و اون یکی تو راهه تهرون!!!


و بر می گردی!!!

نتیجه گیری اخلاقی داستان:

کاش اونقدر تعهد وجود داشت که یه تلفن بهت بزنن و خبرت کنن!!! توقع زیادیه، خوب نیست از مردم اینقدر متوقع بود، هنوز یاد نگرفتی دختر!!!

نوشته شده توسط کاملیا در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 10:7 قبل از ظهر | لینک ثابت |

اول با اکراه، بعد با خشم و الان با حس افسردگی دارم کم کم به انتهای جمع آوری و آماده سازی مدارکم می رسم ...، این پروسه برای من دو سال و چند ماهه که داره طول می کشه!!!

دو سال و چند ماه پیش توی یکی از اتاقهای گفتگوی اسکایپ که اون موقع دایر بود، داشتم با تمام وجود سخنرانی کردم، البته به انگلیسی و درباره دموکراسی در ایران و اسلام و اینکه آقاجون آزادی برای من زن ایرانی پوشیدن دامن تنگ و کوتاه نیست و ...

همون شب یا روزای بعدی، درست یادم نمیآد، یه اقای اوزی اومد روی خطم و گفت شنونده سخنرانی من بوده و یکسری سئوالات عقیدتی بود که رد و بدل شد!!! اسلام چیه، شیعه چیه، سنی کدومه و بهایی و وهابی کیان!!!

کم کم با تشویق آقای دانشجوی دکترای شیمی برای گرفتن بورسیه به چند تا استاد اوزی نامه دادم (نامه و رزومه رو اون خودش برام آماده و اصلاح کرد!!!) که هیچ کدوم به هدف نخورد، برام علی السویه بود، من خودم دانشجوی کارشناسی ارشد ترم اول یا دوم بودم...

یه روز آن شد و گفت پرسیده و بهش گفتن من باید عضو انجمن مهندسین استرالیا بشم و حساب کتاب کرد که من با پس اندازم می تونم برم اونجا فوق آی تی بگیرم و اونم کمکم می کنه!!! و این فوقی که اینجا می گیرم بدرد نمی خوره!!! با اینهمه هزینه!!!

من مغرور وطن دوست وطن پرست گفتم اولا من دارم اینجا درس می خونم ثانیا به کمک هیچ کس هم احتیاج ندارم، من به بابا رو نمی اندازم ...، گفت تو حالا عضو شو!!! گفتم شهریه دانشگاهم نمی ذاره هزینه هاشو پرداخت کنم، گفت خودش می پردازه و من بعدا بهش پس می دم، گفتم یا خودم یا هرگز!!!

خداییش اصلا نمی فهمیدم برا چی اینقدر اصرار می کنه!!! برام مهم نبود و فقط می دونم بابا و مامان به جد مخالف بودن و من هم خودم فکر می کردم می شه اینجا هم موفق بود ...

الان که دارم اینا رو می نویسم دیگه از اون دکتر اوزی و کمکاش خبری نیست، خیلی وقته از من ناامید شده و رفته!!!

ولی من مصمم شدم به رفتن، پول رو واریز کردم، مدارکم آمادس و باید دو سه تا انشای دو سه هزار کلمه ای اضافش کنم و بفرستمشون اونور آب ...

تا یادم نرفته بگم این پروسه خودش سه سال طول می کشه تازه اگه جواب بده!!!

تو این چند مدت تا این تصمیم عملی بشه بعد از گرفتن موافقت ضمنی بابا و مامان، دچار افسردگی و شک شدم و باید بگم گرفتن این تصمیم خیلی سخته!!! حتی اگه احتمال پذیرفتنت پنجاه پنجاه باشه و منطق و عقل هم حکم کنه که الان باید رفت، ...، مهاجرت حتی در تاریخ اسلام هم بوده، نبوده؟؟؟

خلاصه خوابم زیاد شده و پریشونم، ...، خودم می دونم کمی افسرده شدم، ...

پی نوشت1: هم نوای عزیز نمی دونی تو این مدت بعد از انتخابات تو تهران چی گذشت!!! واقعا نمی دونی که می پرسی چرا اینطوری شدم؟؟؟

پی نوشت 2: همکار بعد از این احتمالی عزیز، اینروزا حتی دست راست آدم هم به دست چپش نمی تونه اعتماد کنه، خودتون که چند وقتیه نمی نویسید، از من چه انتظاری دارین؟!!!

پی نوشت 3: امروز توی آزمون مرکز تحقیقات مخابرات شرکت کردم!!! بالای 80 نفر برای کارشناس ارتباطات شرکت کرده بودن و نیاز اون سازمان زیر ده نفر پرسنل استخدام پیمانی اعلام شده بود. خدا رو شکر یه این آزمون استخدام ادواری بدرد خورد اونم بعد 5 سال و در حالیکه داشت منقضی می شد!!! نتیجتا امتحان عمومی رو ندادم ...


نوشته شده توسط کاملیا در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 12:10 بعد از ظهر | لینک ثابت |
نمی نویسم ...

سکوت می کنم ...، تا بهتر صدای هلی کوپتری را که بر فراز آسمان تهران دور می زند بشنوم و عمیق به فکر فرو می روم ...

نوشته شده توسط کاملیا در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 7:32 بعد از ظهر | لینک ثابت |

امروز تا ناکجاآباد دانشگاه رفتم!!! برای تسویه حساب، هنوز داکیومنتم مونده!!!

کیبورد و موس خریدم برای شرکت ... و خسته برگشتم منزل ...

گل یاس زیباست ...

تصمیم گرفتم توی روند تغییر دیدگاهام به این نکته توجه کنم که من مجازم تجربه های بیخطر توی زندگی داشته باشم و هر اتفاقی هر چند تلخ می تونه تجربه شیرین از دیدگاه دیگه ای باشه!!!

کاش می تونستم و می خواستم مثل سابق همه چیز رو بنویسم، این بی ثباتی ها، بی اطمینانی می آره ...، خدا رحم به هممون بکنه ...

تا یه روز دیگه ...

پی نوشت: امروز یه همکلاسی گفتن، فهمیدن که من آدمی نیستم که با محیط و شرایطش وقتی که بر وفق مرادم نیست، سازگار بشم (این بر می گرده به ناراحتی من از وضع موجود خودم در محیطهای کاری به عنوان یک خانم مهندس)!!!

نوشته شده توسط کاملیا در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 6:1 بعد از ظهر | لینک ثابت |

وقتی آدمی مدتها دور از ایندو باشه وقتی می آن خوب لمسشون می کنه!!!

حس ششم خوبی دارم و می دونم این اضطراب و دلشوره از برداشتن قدم اول از تصمیمیه که گرفتم ...

فردا قدم دوم رو بر می دارم ...

فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه، حتی تو این مرحله ...

باید دیدم رو عوض کنم، از یه منظر دیگه بهش نگاه کنم ... نه؟؟؟

نوشته شده توسط کاملیا در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 8:55 بعد از ظهر | لینک ثابت |
چهارمین باره که می نویسم و می پره!!!

رفتم دندونپزشکی ...

نوشته شده توسط کاملیا در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 7:6 بعد از ظهر | لینک ثابت |

یه دوست نوشتن آخرش نفهمیدن هدف من چیه!!! درس، کار، مهاجرت!!!؟؟؟

و اما هدف من ...

خوب خیلی شخصیه و می تونه خیلی هم بزرگ باشه ...

من برام مهم نیست کجام و کارم چیه و تحصیلاتم چیه ...، مهم اینه که با همه اینا که به نظرم وسیلن، به اون هدفم برسم، ...، قدم بعدی من راه اندازی که بنگاه خیریه است، برام فرق نمی کنه کجا، هر جا که بهم مجال بدن ...، اینم خودش یه وسیلس ...، ...

به نظر شخص شخیص خودم، آدمی نبایستی تک بعدی باشه!!! نبایستی به یه راه حل فکر کنه و باید راه های متفاوتی پیش روش باشه تا زود به بن بست نخوره، من دارم یاد میگیرم با تمام این حرفا، باید بتونم بپذیرم همه چی دست من نیست و یه نیروی بزرگتری هم هست ...

دلم می خواست از سون از پاسیبل، زندگیم و وقف بچه های بی سرپرست و بد سرپرست کنم...، ولی هنوز خودم کار دارم باید روی خودم و شرایطم بیشتر کار کنم، همین ...

حالا ...، مامان می گن، ن... شب دارازه!!!

ای بابا ...

نوشته شده توسط کاملیا در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 8:37 قبل از ظهر | لینک ثابت |

چی بگم وقتی خودم تو این محدوده زندگی می کنم. شخصا جرات بیرون آمدن از منزل رو شش بعد از ظهر ندارم.

باید دید که آیا امتحان برگزار می شود یا خیر!!!

بیاین دعا کنیم، مادربزرگم می گفت الهی اول و آخر به خیر بشین، دعا کنیم همه اول و آخر به خیر بشن!!!

تا بعد...

بعد نوشت: امتحان مربوطه به دو هفته آینده موکول شد...، به حمدالله دو هفته است که کلاس زبان هم تعطیله!!!

شاید اولین باری است که از این همه تعطیلی احساس شادی نمی کنم ...

نوشته شده توسط کاملیا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 12:33 بعد از ظهر | لینک ثابت |

صدای بارون از پشت پنجره من رو برد به زمان جنگ ...، جنگی که همه کودکی من رو در خودش گرفت ...

یاد بارونای باغ مامان بزرگه افتادم، زیر چادر و ...، صدای بارون و بوی خاک خیس خورده و چمن و علف و درخت، و یک ترس، ترس از دشمن ...


چشامو بستم و توی خیالم پر زدم به اون موقع ها زیر بارون تو چادر ...
نوشته شده توسط کاملیا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 6:42 بعد از ظهر | لینک ثابت |

اینکه این چند روز چه اتفاقاتی داره می افته و چه پیامدهایی برای ایران داره از حد شعور و درک من خارجه!!!

آقایون محترم ایتالیایی از ترس جونشون عذرخواهی نموده و تشریف نمی آورند تا ایستگاههای سی ان جی راه اندازی شوند!!!

و اما من، حالا دیگه مامان و بابا راضی به رفتنم شدن و الان می دونن که این پروسه سه سالی طول می کشه و من تا اون موقع تعهد به این دانشگاه هم انجام داده ام!!!

بازم سکوت ...، دلم گرفته ...

پی نوشت: از بس والدین محترم گفتند درستو بخون پروژه ات رو جمع کن که من گفتم یه عمره درس خوندم، از اینجا به بعدشو بذارین به عهده خودم، ...، اما عادته دیگه، هر کی گذرش به در اتاق من می افته باید یه جمله مربوط به درس خوندن من به من بگه و مهم هم نیست که من درحال درس خوندن باشم یا نه!!! :)

نوشته شده توسط کاملیا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 11:19 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 
business articles